کاربران محترم سایت:

با توجه به انتقال سایت ها بر روی سرور جدید با هدف افزایش سرعت و کیفیت خدمات، لطفا تا زمان حذف این پیام، از ورود اطلاعات و تغییر محتوا خودداری نمایید.

Dear Site Users:

Please wait for transferring site to a new server and do not change or add data to the site.

   [صفحه اصلي ]     [ English ]
19th Iranian Congress of Physiology & Pharmacology awt-yekta 19th Iranian Congress of Physiology & Pharmacology
بخش‌هاي اصلي
صفحه اصلي::
درباره كنگره::
سازمان كنگره::
شركت در كنگره::
ارسال مقاله::
برنامه‌هاي جانبي::
برقراري ارتباط::
تسهيلات پايگاه::
پست الكترونيك::
درباره تهران::
كنگره هاي قبل::
::
جستجو در پايگاه

جستجوي پيشرفته
..
دريافت اطلاعات پايگاه
نشاني پست الكترونيك خود را براي دريافت اطلاعات و اخبار پايگاه، در كادر زير وارد كنيد.
..
:: شرح آرم : سيمرغ در انديشه فردوسي ::

  سيمرغ در انديشه فردوسي

 

  روزي نزديك به دوران زايمان، رودابه از هوش مي­رود، سيندخت و ديگران نگران مي­شوند، گمان مي­برند كه رودابه به بستر مرگ درافتاده است.

  گفت و شنود دختر باردار و مادر پريشانو شرح زايمان را كدام نويسنده فارسي زبان، سواي فردوسي، چنين ساده و زيبا بيان كرده است؟

  بسي بر نيامد برين روزگار                           كه آزاده سرو اندر آمد ببار

  بهار دل­افروز پژمرده شد                             دلش را غم و رنج بسپرده شد

  شكم گشت فربه و تن شد گران                   شد آن ارغوراني رخش زعفزان

  بدو گفت مادر كه: " اي جان مام،                 چه بودت كه گشتي چنين زردفام؟"

  چنين داد پاسخ، كه " من روز و شب              همي برگشايم به فرياد لب

  همان زمان آمدستم فراز                             وزين بار بردن نيابم جواز

  تو گويي به سنگستنم آگنده پوست               و گر آهنست آنكه نيز اندروست

  چنين تا كه زادن آمد فراز                            به خواب و به آرام بودش نياز

  چنان بد كه يك روز ازو رفت هوش                 از ايوان دستان برآمد خروش

  خروشيد سيندخت و بشخود روي                  بكند آن سيه گيسوي مشكبوي

  يكايك به دستان رسيد                               آگهي كه پژمرده شد برگ سروسهي

 

  در گرماگرم اين گرفتاري­ها زال تدبير مي­كند و لختي از پر سيمرغ را بر آتش مي­گذارد و به سيندخت مژده مي­دهد كه نگران نباش كه درد رودابه را سيمرغ كاردان درمان خواهد كرد. سيمرغ بسان ابري درافشان از آسمان در مي­رسد و زال همچون كودكي كه در پيشگاه مادري دانا و كاردان نشسته باشد، بر او درود مي­فرستد و فروتني مي­كند، و معلوم است كه زال به مشكل بزرگي برخورده و براي گره­گشايي به مادر روي آورده است. اما سيمرغ كاردان، دريافته است كه پسرش اكنون خود مردي آراسته است، گفتار او با زال چون گفتار مادر دانايي است كه پسرش به سپهداري لشكر يا شاهي رسيده باشد. نمي­گويد"پسر! چرا گريه مي­كني؟" بلكه با بياني بس بلند و مناسب مقام اين صحنه مي­پرسد:" به چشم هز بر اندرون نم چراست؟"

  سيمرغ زال را دلداري مي­دهد و مي­گويد زنگ غم از دل بزداي كه كودكي نامور از رودابه زاده خواهد شد كه نيروي مردي و زور و دلاوري و خرد و كارداني او از همه برتر خواهد بود. اما بار آزاده­سرو كابل باري بس­گران است، كودكي كه بايد به دنيا بيايد قهرماني است كه جهان همتاي او را نديده است. زايمان طبيعي مقدور نيست، تدبير ديگري بايد جست. فردوسي در آيين سخنوري و مكالمه، استادي بي­همتاست.

 

  به بالين رودابه شد زال زر پر از آب رخسار و خسته جگر

  همان پر سيمرغش آمد به ياد بخنديد و سيندخت را مژده داد

  يكي مجمر آورد و آتش فروخت وزآن پر سيمرغ لختي بسوخت

  هم­اندر زمان تيره­گون شد هوا پديد آمد آن مرغ فرمان­روا

  چو ابري كه بارانش مرجان بود چه مرجان كه آرايش جان بود

  برو كرد زال آفرين دراز ستودش فراوان و بردش نماز

  چنين گفت بازال ك":ين غم چراست؟ به چشم هزبر اندرون نم چراست؟

  كزين سرو سيمين­بر ماهروي يكي نره­شير آيد و نامجوي

  كه خاك پي او ببوسد هزبر نيارد گذشتن به­سربرش ابر

  از آواز او چرم چنگي پلنگ شود چاك چاك و بخايد دو چنگ

  هرآن گرد كاواز گوپال اوي ببيند بر و بازوي و يال اوي

  ز آواز او اندر آيد ز پاي دل مرد جنگي برآيد ز جاي

  به جاي خرد سام سنگي بود به خشم اندرون شير جنگي بود

  به بالاي سرو و به نيروي پيل به آورد خشت افگند بر دو ميل

  نيايد به گيتي ز راه زهش به فرمان دادار نيكي دهش

  بياور يكي خنجر آبگون يكي مرد بينادل پرفسون

  نخستين به­مي ماه را مست كن ز دل بيم و انديشه را پست كن."

 

  سيمرغ به زال مي­گويد نخست رودابه را به مي مست كن كه ترس و بيم و انديشه از او بريزد، آنگاه مردي بينادل كارآزموده(پزشك) بياور تا به خنجر آبداده پهلوي رودابه بشكافد و بچه از پهلوي او بيرون كند- سپس بي هيچ بيم و هراسي پهلوي رودابه بدوز(بخيه كن) و از گياه و تركيبي كه مي­گويم بر زخم او مرهم بگذار. خداوند بتو پسري بلند اختر عنايت خواهد كرد.

 

  " بكافد تهي­گاه سرو سهي نباشد مر او را ز درد آگهي

  وزو بچه شير بيرون كشد همه پهلوي ماه در خون كشد

  وز آن پس بدوز آن كجا كرد چاك ز دل دور كن ترس و تيمار و باك

  گياهي كه گويمت با شير و مشك بكوب و بكن هر سه در سايه خشك

  بسا و برآلاي بر خستگيش ببيني همان روز پيوستگيش

  بدو مال از آن پس يكي پر من خجسته بود سايه فر من

  ترا زين سخن شاد بايد بدن به پيش جهاندار بايد شدن

  كه او دادت اين خسرواني درخت كه هر روز نو بشكافندش بخت

  بدين كار دل هيچ غمگين مدار كه شاخ برومندت آمد به بار.

  بگفت و يكي پر زبازو بكند فگند و به پرواز بر شد بلند

  بشد زال و آن پر او بر گرفت برفت و بكرد آنچه گفت اي شگفت

  بدان كار نظاره شد يك جهان همه ديده پر خون و خسته روان

  فرو ريخت از مژه سيندخت خون كه كودك ز پهلو كي آيد برون

 

  اين دستور، احتمالاَ نخستين جراحي دانشي است كه در افسانه هاي باستان مي­يابيم و بيان فردوسي چنان آميخته به دانش است كه گويي سراينده داستان از سده نوزدهم يا بيستم سخن مي­گويد. سخن از پولاد آبداده و شكافتن و دوختن(سزارين) و درد فرونشاندن است، چنانكه بنيان سخنان فردوسي از زبان سيمرغ با دانش پزشكي ما هم هماهنگ است. غرض اين نيست كه فردوسي بردانش پزشكي چيره بوده، سخن اينجاست كه نابغه هاي علم و هنر، اساس كارها را در رشته­هاي گوناگون لمس مي­كنند. اما مردم معمولي غالبأ در جزئيات غرق مي­شوند، زيرا كه شاخه­هاي نازك را از تنه­هاي تناور باز نمي­شناسند.

  سيمرغ چونان پزشكي حاذق كه وقتش در گرو كارهاي فراوان باشد بر بالين بيمار زياد درنگ نمي كند، درد را درست تشخيص مي­دهد، دواي بيمار را مقرر مي­دارد، و آنگاه از پي كار خود مي­رود. پزشك گرانمايه ما، پري از بال خود را به مثابه كارت ويزيت و شماره تلفن نزد زال مي­گذارد تا اگر بار ديگر به وي نياز افتاد، بدو دسترسي داشته باشند.

  سيندخت و جمع درباري­ها همچنان نالان و گريزان­اند، زيرا اين گفته زال مرغ پرورده را باور نمي­دارند- آخر چگونه ممكن است كودك را از پهلوي مادر به در آورد؟ البته زال به گفته سيمرغ اطمينان دارد، كه خود دست پرورده اوست، ولي سيندخت و ديگران طبعا چنين اعتقادي به سيمرغ نمي­توانند داشته باشند. از اينروي سيندخت گريان و با شگفتي آميخته با ناباوري مي­گويد هيچكس چنين چيزي تا به امروز نشنيده است: " كه كودك ز پهلو كي آيد برون؟"

  موبدي چيره دست دستور سيمرغ را به كار مي­گيرد و پهلوي رودابه را مي­شكافد، و سرانجام پس از عمل جراحي پسر درشت بي­مانندي را بي­آزار مادر، ا ز پهلوي او بيرون مي­آورد. آنگاه پارگي را مي­دوزند و بر زخم­ها مرهم مي­نهند و داروي آرامش مي­دهند.

  رودابه شبانروزي بيهوش مي­ماند و چون بهوش مي­آيد و شير بچه زيباي او را به وي باز مي­نمايند لب به خنده مي­گشايد و خستگيها را فراموش مي­كند- كودك را هو رستم نام مي­نهند:

  بيامد يكي موبدي چرب­دست مر آن ماه­رخ را به مي كرد مست

  بكافيد بي­رنج پهلوي ماه بتابيد مر بچه را سر ز راه

  چنان بي­گزندش برون آوريد كه كس در جهان اين شگفتي نديد

  يكي بچه بد چون گوي شيرفش به بالا بلند و به ديدار كش

  شگفت اندرو مانده بد مرد و زن كه نشنيد كس بچه پيل تن

  همان دردگاهش فرو دوختند به دارو همه درد بسپوختند

  شبانروز مادر ز مي خفته بود ز مي خفته و هش ازو رفته بود

  چو از خواب بيدار شد سر بن به سيندخت بگشاد لب بر سخن

  برو زر و گوهر برافشاندند ابر كردگار آفرين خواندند

  مر آن بچه را پيش او تاختند بسان سپهري برافراختند

  بخنديد از آن بچه سرو سهي بديد اندرو فر شاهنشهي

 

 

  برگرفته از:

  پژوهشي در انديشه هاي فردوسي – نوشته فضل اله رضا

  چاپ شركت انتشارات علمي و فرهنگي 1369

 

 

 

 

 

  
تسهيلات مطلب
ساير مطالب اين بخش ساير مطالب اين بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


كد امنيتي را در كادر بنويسيد >
::
دفعات مشاهده: 1876 بار   |   دفعات چاپ: 280 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 113 بار   |   0 نظر
:: ::
Static site map - Persian site map - English site map - Created in : 0.06893 seconds by AWT YEKTA 1.7.4.2 by 529 querry