کاربران محترم سایت:

با توجه به انتقال سایت ها بر روی سرور جدید با هدف افزایش سرعت و کیفیت خدمات، لطفا تا زمان حذف این پیام، از ورود اطلاعات و تغییر محتوا خودداری نمایید.

Dear Site Users:

Please wait for transferring site to a new server and do not change or add data to the site.

   [صفحه اصلي ]     [ English ]
19th Iranian Congress of Physiology & Pharmacology awt-yekta 19th Iranian Congress of Physiology & Pharmacology
بخش‌هاي اصلي
صفحه اصلي::
درباره كنگره::
سازمان كنگره::
شركت در كنگره::
ارسال مقاله::
برنامه‌هاي جانبي::
برقراري ارتباط::
تسهيلات پايگاه::
پست الكترونيك::
درباره تهران::
كنگره هاي قبل::
::
جستجو در پايگاه

جستجوي پيشرفته
..
دريافت اطلاعات پايگاه
نشاني پست الكترونيك خود را براي دريافت اطلاعات و اخبار پايگاه، در كادر زير وارد كنيد.
..
:: شرح آرم : سيمرغ چيست؟ ::

  AWT IMAGE

 

  سيمُرغ نام آورترين چهرهٔ اسطوره اي-افسانهاي ايراني است. او نقش مهمي در داستان هاي شاهنامه دارد. كنامش كوه اسطورهاي قاف است. دانا و خردمند است و به رازهاي نهان آگاهي دارد. زال را مي پرورد و همواره او را زير بال خويش پشتيباني ميكند. به رستم در نبرد با اسفنديار رويين تن ياري ميرساند و... جز در شاهنامه ديگر چامه سرايان پارسيگوي نيز سيمرغ را چهرهٔ داستان خود قرار داده اند. از آن دستهاست منطق الطير عطار نيشابوري .

درايران باستان: سابقه ي حضور اين مرغ اساطيري در فرهنگ ايراني به پيش از اسلام مي رسد. آن چه از اوستا و آثار پهلوي بر مي آيد، مي توان دريافت كه سيمرغ، مرغي است فراخ بال كه بر درختي درمان بخش به نام "ويسپوبيش" يا " هرويسپ تخمك" كه در بردارنده ي تخمه ي همه ي گياهان است، آشيان دارد. در اوستا اشاره شده كه اين درخت در در درياي "وروكاشا" يا "فراخكرت" قرار دارد. كلمه ي سيمرغ در اوستا به صورت "مرغوسئن" آمده كه جزء نخستين آن به معناي "مرغ"است و جزء دوم آن با اندكي دگرگوني در پهلوي به صورت "سين" و در فارسي دري "سي " خوانده شده است و به هيچ وجه نماينده ي عدد 30 نيست ؛ بلكه معناي آن همان كلمه ي"شاهين" مي شود.شايد مقصود از اين كلمه (سي) بيان صفت روحانيت آن مرغ بوده است (1).


در شاهنامه فردوسي و منظومه هاي حماسي: سيمرغ بعد از اسلام هم در حماسه هاي پهلواني هم در آثار عرفاني حضور مي يابد. سيمرغ در شاهنامه ي فردوسي دو چهره ي متفاوت يزداني (در داستان زال) و اهريمني (در هفت خوان اسفنديار) دارد. زيرا همه ي موجودات ماوراء طبيعت نزد ثنويان (دوگانه پرستان) دو قلوي متضاد هستند. سيمرغ اهريمني بيشتر يك مرغ اژدها ست، فاقد استعداد هاي قدسي سيمرغ يزداني است و به دست اسفنديار در خوان پنجمش كشته مي شود. ورود سيمرغ يزداني به شاهنامه با تولد" زال" آغاز مي شود. "سام "پدر زال فرمان مي دهد فرزندش را كه با موهاي سفيد به دنيا آمده در صحرا رها كنند تا از بين برود. سيمرغ به سبب مهري كه خدا در دلش مي افكند، زال را به آشيانه مي برد و مي پرورد. سرانجام وقتي سام به دنبال خوابي كه ديده است به پاي البرز كوه (جايگاه سيمرغ) به سراغ زال مي آيد، سيمرغ بعد از وداع با زال پري از خود را به او مي دهد تا به هنگام سختي از آن استفاده كند (2). سيمرغ دو جا در شاهنامه كمك هاي مهمي به زال مي كند. يكي به هنگام به دنيا آمدن رستم كه به علت درشت بودن تولدش با مشكل مواجه شده است و سيمرغ با چاره جويي به موقع اين مشكل را بر طرف مي كند. ديگري به هنگام جنگ رستم و اسفنديار است كه رستم ناتوان از شكست دادن اسفنديار با روشي كه سيمرغ به وي مي آموزد موفق مي شود اسفنديار را در نبرد مغلوب كند. سيمرغ هم چنين زخم هاي بدن رستم را هم مداوا مي كند.


اگرچه در شاهنامه سيمرغ به منزله ي موجودي مادي تصوير مي شود ،اما صفات و خصوصيات كاملا ً فوق طبيعي دارد. ارتباط او با اين جهان تنها از طريق زال است. به يكي از امشاسپندان يا ايزدان يا فرشتگان مي ماند كه ارتباط گهگاهشان با اين جهان، دليل تعلق آن ها با جهان مادي نيست. سيمرغ در ديگر متون اساطيري فارسي هم چون " گرشاسب نامه " ي "اسدي توسي" چهره اي روحاني و مابعدالطبيعي ندارد. اصولا ً جز در قسمت اساطيري شاهنامه، بعد از اسلام ما متن اساطيري به معناي حقيقي كلمه نداريم ، به همين سبب است كه سيمرغ تنها با شخصيت و ظرفيت بالقوه تاويل پذيره اي اسطوره ايش كه در شاهنامه ظاهر مي شود، به آثار منظوم و منثور عرفاني فارسي راه مي يابد و از طريق شخصيت رمزي خود در عناصر فرهنگ اسلامي جذب مي گردد. البته معلوم نيست كه دقيقا ً از چه زماني و به دست چه كسي سيمرغ صبغه ي عرفاني گرفته است .


پس از شاهنامه ي فردوسي كتب ديگري نيز در ادبيات فارسي هست كه در آن ها ذكري از سيمرغ و خصوصياتش آمده است. از جمله ي آن ها كتب و رسالات زير را مي توان بر شمرد: رسالة الطير ابن سينا، ترجمه ي رسالة الطير ابن سينا توسط شهاب الدين سهروردي، رسالة الطير احمد غزالي، روضة الفريقين ابوالرجاء چاچي، نزهت نامه ي علايي(نخستين دايرة المعارف به زبان فارسي )،بحر الفوايد (متني قديمي از قرن ششم كه در قرن چهار و پنج شكل گرفته و در نيمه ي دوم قرن ششم در سرزمين شام تاليف شده است) و از همه مهم تر منطق الطير عطار .


در منطق الطير: منطق الطير عطار داستان سفر گروهي از مرغان به راهنمايي هد هد به كوه قاف براي رسيدن به آستان سيمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دسته ي خاصي از انسان ها تصوير مي شود. سختي هاي راه باعث مي شود مرغان يكي يكي از ادامه ي راه منصرف شوند. در پايان ، سي مرغ به كوه قاف مي رسند و در حالتي شهودي در مي يابند كه سيمرغ در حقيقت خودشان هستند. اكثر محققان ادبيات ، از جمله" دكتر شفيعي كدكني " معتقدند كه در اين داستان ، سيمرغ رمزي از وجود حق تعالي است. سيمرغ رمز آن مفهومي است كه نام دارد و نشان ندارد. ادرك انسان نسبت به او ادراكي است "بي چگونه". سيمرغ در ادبيات ما گاهي رمزي از وجود آفتاب كه همان ذات حق است، نيز مي شود. ناپيدايي و بي همتا بودن سيمرغ، دستاويزي است كه او را مثالي براي ذات خداوند قرار مي دهد. محقق ديگر ادبيات، "دكتر پورنامداريان" معتقد است كه در اين داستان، سيمرغ در حقيقت رمز" جبرئيل " است. چرا كه تقريبا ً تمام صفات سيمرغ در وجود جبرئيل جمع است. صورت ظاهري آن ها ( بزرگ پيكري ، شكوه و جمال ، پر و بال ) به هم شباهت دارد. بنا بر آيه ي يك سوره " فاطر " فرشته ها بال دارند. در داستان زال و سيمرغ ، سيمرغ واسطه ي نيروي غيبي است و زال هم سيمايي پيامبر گونه دارد. اين ارتباط بي شباهت به ارتباط جبرئيل (فرشته ي وحي) و پيامبران نيست. شبيه داستان پرورش كودك بي پناه توسط سيمرغ در مورد جبرئيل در فرهنگ اسلامي وجود دارد. جبرئيل نگهدارنده ي كودكان بني اسرائيل است كه مادرانشان آن ها را از ترس فرعون در غارها پنهان كرده اند. مشابه عمل التيام بخشي زخم هاي رستم توسط سيمرغ را ، در فرهنگ اسلامي در واقعه ي شكافتن سينه ي رسول خدا در ارتباط با واقعه ي معراج مي بينيم. هم چنان كه سيمرغ بر درخت" هروسيپ تخمك" آشيان دارد، جبرئيل نيز ساكن درخت " سدرة المنتهي "است.


سيمرغ گاهي با مرغان اساطيري ديگر مثل "عنقا" خلط مي شود. عنقا از ريشه " عنق" و به معناي " دارنده ي گردن دراز " است. وجه مشترك سيمرغ و عنقا "مرغ بودن " و " افسانه اي بودن " است. در واقع عنقا يك اسطوره ي جاهلي عرب است و سيمرغ يك اسطوره ي ايراني. شباهت هاي ذكر شده باعث شده كه در ذهن شاعران و نويسندگان اين دو مرغ اسطوره اي گاهي به هم مشتبه شوند، حال آن كه درحقيقت دو خاستگاه متفاوت دارند.

پيوست :
1- " سين" در " هفت سين " نوروز هم ، بار معنايي مشابه دارد و مي توان از آن تعبير به "مقدس" كرد .
2- مفسران در تفسير آيه "ق والقرآن المجيد " منظور از "ق" را كوه قاف نيز شمرده اندو در وصف آن نوشته اند كه اين كوه گرداگرد عالم را فرا گرفته است. عالم را در ميان گرفتن، صفت كوه "هَرَه بِرِزئيتي" اوستايي ، " هربرز" پهلوي و "البرز" فارسي دري است. "ياقوت حموي" جغرافي دان معروف هم به صراحت نوشته است كه كوه قاف را سابقا ً البرز مي خوانده اند. (ارض ملكوت، هانري كربن ، ص 54-55 )


منابع :
1- منطق الطير، عطار نيشابوري، تصحيح محمد رضا شفيعي كدكني، انتشارات سخن،1383
2- ديدار با سيمرغ ،تقي پورنامداريان ، انتشارات پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي ،1374
3- سي مرغ و سيمرغ ،علينقي منزوي ، انتشارات راه مانا ،1379
4- سيمرغ در قلمرو فرهنگ ايران ،علي سلطاني گرد فرامرزي ،انتشارات مبتكران ،1372
5- نقد تطبيقي اديان و اساطيردر شاهنامه فردوسي و خمسه نظامي و منطق الطير عطار ،حميرا زمردي ، انتشارات زوار ،1382

 

 

دفعات مشاهده: 1713 بار   |   دفعات چاپ: 512 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 78 بار   |   0 نظر
::
:: شرح آرم : سيمرغ در انديشه فردوسي ::

  سيمرغ در انديشه فردوسي

 

  روزي نزديك به دوران زايمان، رودابه از هوش مي­رود، سيندخت و ديگران نگران مي­شوند، گمان مي­برند كه رودابه به بستر مرگ درافتاده است.

  گفت و شنود دختر باردار و مادر پريشانو شرح زايمان را كدام نويسنده فارسي زبان، سواي فردوسي، چنين ساده و زيبا بيان كرده است؟

  بسي بر نيامد برين روزگار                           كه آزاده سرو اندر آمد ببار

  بهار دل­افروز پژمرده شد                             دلش را غم و رنج بسپرده شد

  شكم گشت فربه و تن شد گران                   شد آن ارغوراني رخش زعفزان

  بدو گفت مادر كه: " اي جان مام،                 چه بودت كه گشتي چنين زردفام؟"

  چنين داد پاسخ، كه " من روز و شب              همي برگشايم به فرياد لب

  همان زمان آمدستم فراز                             وزين بار بردن نيابم جواز

  تو گويي به سنگستنم آگنده پوست               و گر آهنست آنكه نيز اندروست

  چنين تا كه زادن آمد فراز                            به خواب و به آرام بودش نياز

  چنان بد كه يك روز ازو رفت هوش                 از ايوان دستان برآمد خروش

  خروشيد سيندخت و بشخود روي                  بكند آن سيه گيسوي مشكبوي

  يكايك به دستان رسيد                               آگهي كه پژمرده شد برگ سروسهي

 

  در گرماگرم اين گرفتاري­ها زال تدبير مي­كند و لختي از پر سيمرغ را بر آتش مي­گذارد و به سيندخت مژده مي­دهد كه نگران نباش كه درد رودابه را سيمرغ كاردان درمان خواهد كرد. سيمرغ بسان ابري درافشان از آسمان در مي­رسد و زال همچون كودكي كه در پيشگاه مادري دانا و كاردان نشسته باشد، بر او درود مي­فرستد و فروتني مي­كند، و معلوم است كه زال به مشكل بزرگي برخورده و براي گره­گشايي به مادر روي آورده است. اما سيمرغ كاردان، دريافته است كه پسرش اكنون خود مردي آراسته است، گفتار او با زال چون گفتار مادر دانايي است كه پسرش به سپهداري لشكر يا شاهي رسيده باشد. نمي­گويد"پسر! چرا گريه مي­كني؟" بلكه با بياني بس بلند و مناسب مقام اين صحنه مي­پرسد:" به چشم هز بر اندرون نم چراست؟"

  سيمرغ زال را دلداري مي­دهد و مي­گويد زنگ غم از دل بزداي كه كودكي نامور از رودابه زاده خواهد شد كه نيروي مردي و زور و دلاوري و خرد و كارداني او از همه برتر خواهد بود. اما بار آزاده­سرو كابل باري بس­گران است، كودكي كه بايد به دنيا بيايد قهرماني است كه جهان همتاي او را نديده است. زايمان طبيعي مقدور نيست، تدبير ديگري بايد جست. فردوسي در آيين سخنوري و مكالمه، استادي بي­همتاست.

 

  به بالين رودابه شد زال زر پر از آب رخسار و خسته جگر

  همان پر سيمرغش آمد به ياد بخنديد و سيندخت را مژده داد

  يكي مجمر آورد و آتش فروخت وزآن پر سيمرغ لختي بسوخت

  هم­اندر زمان تيره­گون شد هوا پديد آمد آن مرغ فرمان­روا

  چو ابري كه بارانش مرجان بود چه مرجان كه آرايش جان بود

  برو كرد زال آفرين دراز ستودش فراوان و بردش نماز

  چنين گفت بازال ك":ين غم چراست؟ به چشم هزبر اندرون نم چراست؟

  كزين سرو سيمين­بر ماهروي يكي نره­شير آيد و نامجوي

  كه خاك پي او ببوسد هزبر نيارد گذشتن به­سربرش ابر

  از آواز او چرم چنگي پلنگ شود چاك چاك و بخايد دو چنگ

  هرآن گرد كاواز گوپال اوي ببيند بر و بازوي و يال اوي

  ز آواز او اندر آيد ز پاي دل مرد جنگي برآيد ز جاي

  به جاي خرد سام سنگي بود به خشم اندرون شير جنگي بود

  به بالاي سرو و به نيروي پيل به آورد خشت افگند بر دو ميل

  نيايد به گيتي ز راه زهش به فرمان دادار نيكي دهش

  بياور يكي خنجر آبگون يكي مرد بينادل پرفسون

  نخستين به­مي ماه را مست كن ز دل بيم و انديشه را پست كن."

 

  سيمرغ به زال مي­گويد نخست رودابه را به مي مست كن كه ترس و بيم و انديشه از او بريزد، آنگاه مردي بينادل كارآزموده(پزشك) بياور تا به خنجر آبداده پهلوي رودابه بشكافد و بچه از پهلوي او بيرون كند- سپس بي هيچ بيم و هراسي پهلوي رودابه بدوز(بخيه كن) و از گياه و تركيبي كه مي­گويم بر زخم او مرهم بگذار. خداوند بتو پسري بلند اختر عنايت خواهد كرد.

 

  " بكافد تهي­گاه سرو سهي نباشد مر او را ز درد آگهي

  وزو بچه شير بيرون كشد همه پهلوي ماه در خون كشد

  وز آن پس بدوز آن كجا كرد چاك ز دل دور كن ترس و تيمار و باك

  گياهي كه گويمت با شير و مشك بكوب و بكن هر سه در سايه خشك

  بسا و برآلاي بر خستگيش ببيني همان روز پيوستگيش

  بدو مال از آن پس يكي پر من خجسته بود سايه فر من

  ترا زين سخن شاد بايد بدن به پيش جهاندار بايد شدن

  كه او دادت اين خسرواني درخت كه هر روز نو بشكافندش بخت

  بدين كار دل هيچ غمگين مدار كه شاخ برومندت آمد به بار.

  بگفت و يكي پر زبازو بكند فگند و به پرواز بر شد بلند

  بشد زال و آن پر او بر گرفت برفت و بكرد آنچه گفت اي شگفت

  بدان كار نظاره شد يك جهان همه ديده پر خون و خسته روان

  فرو ريخت از مژه سيندخت خون كه كودك ز پهلو كي آيد برون

 

  اين دستور، احتمالاَ نخستين جراحي دانشي است كه در افسانه هاي باستان مي­يابيم و بيان فردوسي چنان آميخته به دانش است كه گويي سراينده داستان از سده نوزدهم يا بيستم سخن مي­گويد. سخن از پولاد آبداده و شكافتن و دوختن(سزارين) و درد فرونشاندن است، چنانكه بنيان سخنان فردوسي از زبان سيمرغ با دانش پزشكي ما هم هماهنگ است. غرض اين نيست كه فردوسي بردانش پزشكي چيره بوده، سخن اينجاست كه نابغه هاي علم و هنر، اساس كارها را در رشته­هاي گوناگون لمس مي­كنند. اما مردم معمولي غالبأ در جزئيات غرق مي­شوند، زيرا كه شاخه­هاي نازك را از تنه­هاي تناور باز نمي­شناسند.

  سيمرغ چونان پزشكي حاذق كه وقتش در گرو كارهاي فراوان باشد بر بالين بيمار زياد درنگ نمي كند، درد را درست تشخيص مي­دهد، دواي بيمار را مقرر مي­دارد، و آنگاه از پي كار خود مي­رود. پزشك گرانمايه ما، پري از بال خود را به مثابه كارت ويزيت و شماره تلفن نزد زال مي­گذارد تا اگر بار ديگر به وي نياز افتاد، بدو دسترسي داشته باشند.

  سيندخت و جمع درباري­ها همچنان نالان و گريزان­اند، زيرا اين گفته زال مرغ پرورده را باور نمي­دارند- آخر چگونه ممكن است كودك را از پهلوي مادر به در آورد؟ البته زال به گفته سيمرغ اطمينان دارد، كه خود دست پرورده اوست، ولي سيندخت و ديگران طبعا چنين اعتقادي به سيمرغ نمي­توانند داشته باشند. از اينروي سيندخت گريان و با شگفتي آميخته با ناباوري مي­گويد هيچكس چنين چيزي تا به امروز نشنيده است: " كه كودك ز پهلو كي آيد برون؟"

  موبدي چيره دست دستور سيمرغ را به كار مي­گيرد و پهلوي رودابه را مي­شكافد، و سرانجام پس از عمل جراحي پسر درشت بي­مانندي را بي­آزار مادر، ا ز پهلوي او بيرون مي­آورد. آنگاه پارگي را مي­دوزند و بر زخم­ها مرهم مي­نهند و داروي آرامش مي­دهند.

  رودابه شبانروزي بيهوش مي­ماند و چون بهوش مي­آيد و شير بچه زيباي او را به وي باز مي­نمايند لب به خنده مي­گشايد و خستگيها را فراموش مي­كند- كودك را هو رستم نام مي­نهند:

  بيامد يكي موبدي چرب­دست مر آن ماه­رخ را به مي كرد مست

  بكافيد بي­رنج پهلوي ماه بتابيد مر بچه را سر ز راه

  چنان بي­گزندش برون آوريد كه كس در جهان اين شگفتي نديد

  يكي بچه بد چون گوي شيرفش به بالا بلند و به ديدار كش

  شگفت اندرو مانده بد مرد و زن كه نشنيد كس بچه پيل تن

  همان دردگاهش فرو دوختند به دارو همه درد بسپوختند

  شبانروز مادر ز مي خفته بود ز مي خفته و هش ازو رفته بود

  چو از خواب بيدار شد سر بن به سيندخت بگشاد لب بر سخن

  برو زر و گوهر برافشاندند ابر كردگار آفرين خواندند

  مر آن بچه را پيش او تاختند بسان سپهري برافراختند

  بخنديد از آن بچه سرو سهي بديد اندرو فر شاهنشهي

 

 

  برگرفته از:

  پژوهشي در انديشه هاي فردوسي – نوشته فضل اله رضا

  چاپ شركت انتشارات علمي و فرهنگي 1369

 

 

 

 

 

دفعات مشاهده: 1076 بار   |   دفعات چاپ: 136 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 51 بار   |   0 نظر
::
براي مشاهده كل مطالب بخش شرح آرم اينجا را كليك كنيد.
:: ::
Static site map - Persian site map - English site map - Created in : 0.07988 seconds by AWT YEKTA 1.7.4.2 by 572 querry