سيمرغ در انديشه فردوسي روزي نزديك به دوران زايمان، رودابه از هوش ميرود، سيندخت و ديگران نگران ميشوند، گمان ميبرند كه رودابه به بستر مرگ درافتاده است. گفت و شنود دختر باردار و مادر پريشانو شرح زايمان را كدام نويسنده فارسي زبان، سواي فردوسي، چنين ساده و زيبا بيان كرده است؟ بسي بر نيامد برين روزگار كه آزاده سرو اندر آمد ببار بهار دلافروز پژمرده شد دلش را غم و رنج بسپرده شد شكم گشت فربه و تن شد گران شد آن ارغوراني رخش زعفزان بدو گفت مادر كه: " اي جان مام، چه بودت كه گشتي چنين زردفام؟" چنين داد پاسخ، كه " من روز و شب همي برگشايم به فرياد لب همان زمان آمدستم فراز وزين بار بردن نيابم جواز تو گويي به سنگستنم آگنده پوست و گر آهنست آنكه نيز اندروست چنين تا كه زادن آمد فراز به خواب و به آرام بودش نياز چنان بد كه يك روز ازو رفت هوش از ايوان دستان برآمد خروش خروشيد سيندخت و بشخود روي بكند آن سيه گيسوي مشكبوي يكايك به دستان رسيد آگهي كه پژمرده شد برگ سروسهي در گرماگرم اين گرفتاريها زال تدبير ميكند و لختي از پر سيمرغ را بر آتش ميگذارد و به سيندخت مژده ميدهد كه نگران نباش كه درد رودابه را سيمرغ كاردان درمان خواهد كرد. سيمرغ بسان ابري درافشان از آسمان در ميرسد و زال همچون كودكي كه در پيشگاه مادري دانا و كاردان نشسته باشد، بر او درود ميفرستد و فروتني ميكند، و معلوم است كه زال به مشكل بزرگي برخورده و براي گرهگشايي به مادر روي آورده است. اما سيمرغ كاردان، دريافته است كه پسرش اكنون خود مردي آراسته است، گفتار او با زال چون گفتار مادر دانايي است كه پسرش به سپهداري لشكر يا شاهي رسيده باشد. نميگويد"پسر! چرا گريه ميكني؟" بلكه با بياني بس بلند و مناسب مقام اين صحنه ميپرسد:" به چشم هز بر اندرون نم چراست؟" سيمرغ زال را دلداري ميدهد و ميگويد زنگ غم از دل بزداي كه كودكي نامور از رودابه زاده خواهد شد كه نيروي مردي و زور و دلاوري و خرد و كارداني او از همه برتر خواهد بود. اما بار آزادهسرو كابل باري بسگران است، كودكي كه بايد به دنيا بيايد قهرماني است كه جهان همتاي او را نديده است. زايمان طبيعي مقدور نيست، تدبير ديگري بايد جست. فردوسي در آيين سخنوري و مكالمه، استادي بيهمتاست. به بالين رودابه شد زال زر پر از آب رخسار و خسته جگر همان پر سيمرغش آمد به ياد بخنديد و سيندخت را مژده داد يكي مجمر آورد و آتش فروخت وزآن پر سيمرغ لختي بسوخت هماندر زمان تيرهگون شد هوا پديد آمد آن مرغ فرمانروا چو ابري كه بارانش مرجان بود چه مرجان كه آرايش جان بود برو كرد زال آفرين دراز ستودش فراوان و بردش نماز چنين گفت بازال ك":ين غم چراست؟ به چشم هزبر اندرون نم چراست؟ كزين سرو سيمينبر ماهروي يكي نرهشير آيد و نامجوي كه خاك پي او ببوسد هزبر نيارد گذشتن بهسربرش ابر از آواز او چرم چنگي پلنگ شود چاك چاك و بخايد دو چنگ هرآن گرد كاواز گوپال اوي ببيند بر و بازوي و يال اوي ز آواز او اندر آيد ز پاي دل مرد جنگي برآيد ز جاي به جاي خرد سام سنگي بود به خشم اندرون شير جنگي بود به بالاي سرو و به نيروي پيل به آورد خشت افگند بر دو ميل نيايد به گيتي ز راه زهش به فرمان دادار نيكي دهش بياور يكي خنجر آبگون يكي مرد بينادل پرفسون نخستين بهمي ماه را مست كن ز دل بيم و انديشه را پست كن." سيمرغ به زال ميگويد نخست رودابه را به مي مست كن كه ترس و بيم و انديشه از او بريزد، آنگاه مردي بينادل كارآزموده(پزشك) بياور تا به خنجر آبداده پهلوي رودابه بشكافد و بچه از پهلوي او بيرون كند- سپس بي هيچ بيم و هراسي پهلوي رودابه بدوز(بخيه كن) و از گياه و تركيبي كه ميگويم بر زخم او مرهم بگذار. خداوند بتو پسري بلند اختر عنايت خواهد كرد. " بكافد تهيگاه سرو سهي نباشد مر او را ز درد آگهي وزو بچه شير بيرون كشد همه پهلوي ماه در خون كشد وز آن پس بدوز آن كجا كرد چاك ز دل دور كن ترس و تيمار و باك گياهي كه گويمت با شير و مشك بكوب و بكن هر سه در سايه خشك بسا و برآلاي بر خستگيش ببيني همان روز پيوستگيش بدو مال از آن پس يكي پر من خجسته بود سايه فر من ترا زين سخن شاد بايد بدن به پيش جهاندار بايد شدن كه او دادت اين خسرواني درخت كه هر روز نو بشكافندش بخت بدين كار دل هيچ غمگين مدار كه شاخ برومندت آمد به بار. بگفت و يكي پر زبازو بكند فگند و به پرواز بر شد بلند بشد زال و آن پر او بر گرفت برفت و بكرد آنچه گفت اي شگفت بدان كار نظاره شد يك جهان همه ديده پر خون و خسته روان فرو ريخت از مژه سيندخت خون كه كودك ز پهلو كي آيد برون اين دستور، احتمالاَ نخستين جراحي دانشي است كه در افسانه هاي باستان مييابيم و بيان فردوسي چنان آميخته به دانش است كه گويي سراينده داستان از سده نوزدهم يا بيستم سخن ميگويد. سخن از پولاد آبداده و شكافتن و دوختن(سزارين) و درد فرونشاندن است، چنانكه بنيان سخنان فردوسي از زبان سيمرغ با دانش پزشكي ما هم هماهنگ است. غرض اين نيست كه فردوسي بردانش پزشكي چيره بوده، سخن اينجاست كه نابغه هاي علم و هنر، اساس كارها را در رشتههاي گوناگون لمس ميكنند. اما مردم معمولي غالبأ در جزئيات غرق ميشوند، زيرا كه شاخههاي نازك را از تنههاي تناور باز نميشناسند. سيمرغ چونان پزشكي حاذق كه وقتش در گرو كارهاي فراوان باشد بر بالين بيمار زياد درنگ نمي كند، درد را درست تشخيص ميدهد، دواي بيمار را مقرر ميدارد، و آنگاه از پي كار خود ميرود. پزشك گرانمايه ما، پري از بال خود را به مثابه كارت ويزيت و شماره تلفن نزد زال ميگذارد تا اگر بار ديگر به وي نياز افتاد، بدو دسترسي داشته باشند. سيندخت و جمع درباريها همچنان نالان و گريزاناند، زيرا اين گفته زال مرغ پرورده را باور نميدارند- آخر چگونه ممكن است كودك را از پهلوي مادر به در آورد؟ البته زال به گفته سيمرغ اطمينان دارد، كه خود دست پرورده اوست، ولي سيندخت و ديگران طبعا چنين اعتقادي به سيمرغ نميتوانند داشته باشند. از اينروي سيندخت گريان و با شگفتي آميخته با ناباوري ميگويد هيچكس چنين چيزي تا به امروز نشنيده است: " كه كودك ز پهلو كي آيد برون؟" موبدي چيره دست دستور سيمرغ را به كار ميگيرد و پهلوي رودابه را ميشكافد، و سرانجام پس از عمل جراحي پسر درشت بيمانندي را بيآزار مادر، ا ز پهلوي او بيرون ميآورد. آنگاه پارگي را ميدوزند و بر زخمها مرهم مينهند و داروي آرامش ميدهند. رودابه شبانروزي بيهوش ميماند و چون بهوش ميآيد و شير بچه زيباي او را به وي باز مينمايند لب به خنده ميگشايد و خستگيها را فراموش ميكند- كودك را هو رستم نام مينهند: بيامد يكي موبدي چربدست مر آن ماهرخ را به مي كرد مست بكافيد بيرنج پهلوي ماه بتابيد مر بچه را سر ز راه چنان بيگزندش برون آوريد كه كس در جهان اين شگفتي نديد يكي بچه بد چون گوي شيرفش به بالا بلند و به ديدار كش شگفت اندرو مانده بد مرد و زن كه نشنيد كس بچه پيل تن همان دردگاهش فرو دوختند به دارو همه درد بسپوختند شبانروز مادر ز مي خفته بود ز مي خفته و هش ازو رفته بود چو از خواب بيدار شد سر بن به سيندخت بگشاد لب بر سخن برو زر و گوهر برافشاندند ابر كردگار آفرين خواندند مر آن بچه را پيش او تاختند بسان سپهري برافراختند بخنديد از آن بچه سرو سهي بديد اندرو فر شاهنشهي برگرفته از: پژوهشي در انديشه هاي فردوسي – نوشته فضل اله رضا چاپ شركت انتشارات علمي و فرهنگي 1369 |